***
اگرم باز پیامی به نسیمی بفرستی
- یا که نازی -
شفق دیده خونبار فلک را
همه در پای تو افسانه کنیم
***
وصل گلبرگ به بلبل چه تماشا دارد
من مجنون چه کنم با گل وصل لیلی
با غم عشق تو حاشا که دمی شکوه کنم
چون که از دولت هجر تو گهرها سفتیم.
مست و مستور و ملیح
پای در محفل ما بنهادی
خسته و خرد و خراب
از دگر سو رفتیم!
که چرا خنگ تر شده ایم
یا که شاید سگها
از ما با هوشتر!
"استاد!
چه قدر چرم در پستو مانده است؟"
...
باز هم سگ
چرمها را برده است!
نگارینا،
تو با من در تمام لحظه های بی توام بودی
ترا یک دم خیالی محو از خاطر گذشت؟
آفتاب برآمده،
گویی در ابتدای راه ...
نفسم هنوز « ابری شود تاریک »
« چو دیوار ایستد در پیش چشمانم »،
آن قله پر برف دور، در نگاهم
چون « قلب فسرده زمین » است،
ناگاه، صدایی از دور
بانگ بر می دارد:
آوردن اشعار دیگران در بین مطالب خود امری زیبا و خاطره انگیز می تواند باشد، ولی همیشه به یاد داشته باشید که در صورت اقدام به این کار حتماً نام شاعر را ذکر کنید و خصوصاً از دستکاری شعر، پس و پیش کردن بندهای آن و نیز حذف و یا آوردن سلیقه ای قسمتهایی از آن خودداری نمایید.
همین امروز با چند نمونه آن برخورد کردیم که با نقد آن شعر(!) و ارسال آن برای مدیر سایت سعی در یادآوری این موضوع داشتیم. (با حذف قسمتهایی از شعر کل شعر تحت تاثیر قرار گرفته بود)
دوستان گرامی، دلگیر نباشید و بیشتر دقت کنید.
و من الله التوفیق
جهانگیر میر فراهانی
سکوتی می خواهم سهمگین
تا در هجمه سنگین آن
در نبردی پایاپای
دوش بر دوش این شلوغی ها
پایکوبان
مرگ را شادی کنم!
ولی من نیک می دانم که باید در سحرگاهان
فلک را قلب بشکافیم
که شاید در افق روزی
شب تاریک مردابی
و تلخی شبانگاهی
"شفق در ساغر اندازد"
آن ساحل دور دست
بس ناپدید و گم
و غباری بی کران بر چهره افق
از اینروست گر آسمان را
چراغی است نم گرفته و سوسو
...
باد،
تازیانه عریان خویش می نوازد
بی پروا
و خورشید بی رمق چون من
نگران غرش ابرهای رمنده است!
...