تبليغاتX
سرای اهل هنر
خبری، تحلیلی- آموزشی (شعر و موسیقی)

ســر جانـان ندارد هر که او را خوف جـان باشـد
به  جان گــر صحبت جانان برآید، رایــگان باشد

مغیلان چیسـت تا حاجی عـنان از کعبه بر پیچـد
خسـک در راه مشتاقــان بســاط پرنــیان باشـد

ندارد بــا تـو بــازاری مگــر شــوریده احــوالی
که مِهرش در میان جان و مُهرش بر دهـان باشد

پریرویــا چــرا پنهـان شـــوی از مردم چشـمم
پری را خاصیت آن است که از مردم نهـان باشـد

نخواهــم رفتن از دنیــا مگـــر در پـای دیوارت
که تا در وقت جــان دادن سـرم بر آسـتان باشـد

گـــر از رای تو برگـــردم بخیل و ناجـوانمـردم
روان از من تمـــنا کـن که فرمــانت روا باشـــد

به دریای غمـت غرقــم گـریزان از همه خلقــم
گریز دشمـن از دشمـن که تیرش در کمان باشـد

خلایق در تو حیرانند و جـای حـیرت است الحـق
که مـه را بر زمین بینند و مـه بر آســمان باشــد

میـــانت را و مویت را اگر صــــد ره بپیمـــایی
میــانت کمــتر از مویی و مویت تا مـیان باشــد

به شــمشـــیر تو نتوانم که روی دل بگـــردانم
وگــر میلم کشی در چشــم مِیلم همچنان باشـد

چو فرهـاد از جان بیرون به تلخی می رود سعدی
ولیکــن شــور شــیرینش بمــاند تا جهان باشـد

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت   توسط سرای اهل هنر  | 

دوش  در حلقــه ما قصه گیســوی تــو بود
تا دل شب سخن از ســلســـله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت
باز  مشـــتاق کـمانخـــانه ابروی تـــو بود

هم عفــا الله صـبا که  از تــو پیامی می داد
ورنه در کس نرســیدیم که از کـوی تـو بود

عالــم از شور و شر عشق خـبر هیچ  نداشت
فتنه انگــیز جهان غـمزه جــادوی تــو بود

من ســرگشته هم از اهــل ســلامت  بودم
دام راهــم شـکن طــــره هــندوی تو  بود

بگشـــــا بند قبــــا تا بگشــــاید دل من
که گشـــادی که مــرا بود ز پهلوی تو  بود

بوفــــای تو که بر تربت حافـــظ بگــــذر
که از جهان می شد و در آرزوی روی تو بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت   توسط سرای اهل هنر  |